به جرم عدالت
«جبرئيل امين يا منادى آسمانى بين زمين و آسمان، فرياد برآورد: «تهدّمت واللَّه اركان الهدى»؛ پايههاى هدايت مهندم شد. «قتل علىٍ المرتضى»؛ على در محراب عبادت كشته شد. و بعدها همه شهادت دادند كه: «قتل فى محراب عبادته لشدّة عدله»؛ جرم اميرالمؤمنين، «عدالت» او بود و همين عدالت بود كه او را به اين مقام والا و به شهادت رساند.» [بیست و یكم مهرماه 1385]
«وقتى ضربت را اين دشمنِ خدا بر اميرالمؤمنين وارد كرد، در روايت دارد كه حضرت هيچ آه و نالهاى نكردند؛ اظهار دردى نكردند. تنها چيزى كه حضرت فرمودند، اين بود: «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه، فزت و ربّ الكعبة»؛ به خداى كعبه سوگند كه من رستگار شدم. بعد هم امام حسن مجتبى (عليهالسّلام) آمد سر آن بزرگوار را در دامان گرفت. روايت دارد كه خون از سر مباركش ميريخت و محاسن مباركش خونين شده بود. امام حسن همانطور نگاه ميكرد به صورت پدر، گريه چشمان امام حسن را پر اشك كرد؛ اشك از چشم امام حسن يك قطرهاى افتاد روى صورت اميرالمؤمنين. حضرت چشم را باز كردند، گفتند: حسنم! گريه ميكنى؟ گريه نكن؛ من در اين لحظه در حضور جماعتى هستم كه اينها به من سلام ميكنند؛ كسانى در اينجا هستند - در همان لحظهى اول؛ اينى كه نقل شده است از حضرت - فرمود: پيغمبر اينجاست، فاطمهى زهرا اينجاست. بعد حضرت را برداشتند - بعد از اينكه امام حسن (عليهالسّلام) نماز را در مسجد خواندند، حضرت هم نشسته نماز خواندند. راوى ميگويد كه حضرت گاهى متمايل ميشد به يك طرفى كه بيفتد، گاهى خودش را نگه ميداشت - و بالاخره به طرف منزل حركت دادند و بردند. اصحاب شنيدند آن صدائى را كه: «تهدّمت واللَّه اركان الهدى ... قتل علىّ المرتضى». اين صدا را همهى اهل كوفه شنيدند، ريختند طرف مسجد؛ غوغائى به پا شد. راوى ميگويد: مثل روز وفات پيغمبر در كوفه، ضجه و گريه بلند شد؛ آن شهر بزرگ كوفه يكپارچه مصيبت و حزن و اندوه بود. حضرت را مىآوردند؛ امام حسين (عليهالسّلام) آمد نزديك. در اين روايت دارد كه اينقدر حضرت در همين مدت كوتاه گريه كرده بودند كه پلكهاى حضرت مجروح شده بود. اميرالمؤمنين چشمش افتاد به امام حسين، گفت: حسين من گريه نكن، صبر داشته باشيد، صبر كنيد؛ اينها چيزى نيست، اين حوادث ميگذرد. امام حسين را هم تسلا داد.
حضرت را آوردند داخل منزل، بردند در مصلاى حضرت؛ آنجائى كه حضرت در خانه در آنجا نماز ميخواندند. فرمود: من را آنجا ببريد. آنجا براى حضرت بسترى گستردند. حضرت را آنجا گذاشتند. اينجا دختران اميرالمؤمنين آمدند؛ زينب و امكلثوم آمدند، نشستند پهلوى حضرت، بنا كردند اشك ريختن. اميرالمؤمنين آنجائى كه امام حسن گريه كرد، امام حسن را نصيحت كردند و تسلا دادند؛ آنجائى كه امام حسين گريه ميكرد، حضرت تسلا دادند، گفتند صبر كن؛ اما اينجا اشك دخترها را تحمل نكردند؛ ميگويد: حضرت هم شروع كرد به هاىهاى گريه كردن. يا اميرالمؤمنين! گريهى زينبت را اينجا نتوانستى تحمل كنى، اگر در روز عاشورا ميديدى چگونه زينبت اشك ميريزد و نوحهسرائى ميكند، چه ميكردى؟» [بیستم شهریورماه 1388]
مسجد
«قبل از اذان صبح وارد مسجد شد و مردم را كه در گوشه و كنار مسجد متفرقاً خوابيده بودند، بيدار كرد؛ اذان گفت و وارد محراب عبادت شد. در وسط نماز، ناگهان فرياد منادى بلند شد: «تهدّمت واللَّه اركان الهدى»؛ پايههاى هدايت ويران شد. حتماً مردمِ آن وقت مىفهميدند كه ويران شدن پايههاى هدايت يعنى چه؛ اما آنگونه كه نقل شده است، منادى پشت سر مفهوم آن جمله را روشن كرد؛ ندا سر داد و صيحه بلند شد كه: «قتل علىّ المرتضى». صلّى اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين.» [شانزدهم مردادماه 1380]
تا صبح
«دل اميرالمؤمنين پُر از درد بود. اميرالمؤمنين در دعاى معروف كميل - كه انشاء آن حضرت است - خطاب به پروردگار عالم مطالبى را عرض مىكند: «الهى و سيّدى و مولاى و مالك رقّى». از جمله، اين خطاب به گوش و ذهن من، بسيار حسّاس كننده آمد: «يا من اليه شكوت احوالى»؛ اى كسى كه من شكايتهاى خود را به او مىكنم. او به خدا شكايت مىكرد؛ دل آن حضرت پُر از درد بود. نگرانى اميرالمؤمنين، هم وضعيت جامعه و مردم بود؛ هم وضعيت مسير دين و جهتگيرى دينى در نظام اسلامىِ تازهپاى آن روز بود و هم احساس مسؤوليت سنگين خودِ او. البته اميرالمؤمنين يك هزارم از اين مسؤوليت را نيز كم نگذاشت...
آن شب [شب نوزدهم ماه رمضان] در خانه امّكلثوم، آن بزرگوار افطار را به همان كيفيّتى كه شنيدهايد، صرف كرد. افطارِ با نان و نمك - يعنى در واقع نان خالى - شير را از سر سفره برداشت و با نان خالى، آن شب افطار كرد. شب را تا صبح به عبادت گذرانيد...» [شانزدهم مردادماه 1380]
مديريت تحولات كشور بايد در دست